سلام.

در این پست خبری از شعر خودم نیست!

یه غزل کوتاه ولی دوست داشتنی از استاد بزرگوار دکتر اکرامی براتون میذارم. میدونم که خوشتون میاد.

 

اشک من؟ آنچه می شمردی بود

غصه ی من؟ هر آنچه خوردی بود

 

آبرویم؟ همان که می ریزم-

من به پایت ... ولی نبردی بود

 

از دل من سراغ می گیری؟

آن اناری که می فشردی بود

 

آنچه دیدی صدای خنده نبود

ناله های دوتار کردی بود

 

همه ی حرف من در این مدت-

دل خود را به کی سپردی بود

 

" دکتر محمود رضا اکرامی فر "

 

 

 

 

 

 

+   نمی دونم چند سال بعد با فکر کردن به حال این روزهام ٫خنده م می گیره یا بغض می کنم...

     نمی دونم...

+   من از خودم به اندازه ی آینه ی جیبی ام خبر دارم...

+   منده سنین کیمی یالقیزام ایندی

     بوشالیب اللریم اوره ییم کیمی

     قان داملیر گئجه لر رویالاریمدان

     دوسلار پیچاق لایان کوره ییم کیمی

                          "مهدی عظیمی"

 

 +   خدایا هر وقت سرت غر زدم اینو یادم بیار

     مَنِ اتَّكَلَ عَلى حُسنِ الاِختِيارِ مِنَ اللّه ِ لَهُ لَم يَتَمَنَّ أنَّهُ في غَيرِ الحالِ الَّتِياختارَهَا اللّه ُ لَهُ؛

     هر كه بر نيكْ گزينىِ خداوند پشتْ گرم باشد ...

     آرزو نمى كند در وضعى جز آن كه خدا برايش اختيار فرموده ، قرار گيرد....!!! امام حسن (ع)

 

+   دخـــتری از اهالی دریـــــــا 

 +   بابت روده درازیم معذرت...خیلی دلم گرفته بود.

 

+ تاریخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

 

 

 

سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...

 

 

 

 

 

 

 غزل جدیدم:

 

باید تو هم محکوم در خود سوختن باشی

یا مثل چایی که می افتد از دهن باشی

 

زخمی که من برداشتم فهمیدنش سخت است

سخت است حتی لحظه ای هم جای من باشی

 

توی دلم هر روز و هر شب رخت می شویند

باید برای درک این دلشوره زن باشی

 

در من دو روح بی قرار انگار در جنگ اند

سخت است با تنهایی ات در یک بدن باشی

 

در قاب آیینه خودت را گم کنی هر روز

در جالباسی هات دنبال کفن باشی

 

راهی برای صلح با دنیا نمی ماند

با مرگ وقتی گرم جنگی تن به تن باشی

...

مثل جذامی ها شدم، می رانی ام از خود

یک شب نشد با عشق در یک پیرهن باشم

لیلا عبدی

 

 

 

+   این کاملا اتفاقی بود که من دو روز قبل از روز تولدت به روز شم ، اما خب اتفاق قشنگیه

     پس همین جا بهت تبریک میگم:

     نرگس عزیزم تولدت مبارک :*

 

+ دوستی برام کامنت گذاشتن و بیتی از خانم مریم رزاقی درج کردن با این محتوا:

هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند
كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند

باید بگم که من خانم رزاقی رو نمیشناسم و این شعرشون رو اصلا نشنیده بودم. وجه اشتراک شعر من و شعر خانم رزاقی تنها همین یک مصرع رخت شستن هست.شما بهتر از من میدونید که به این میگن توارد.

با کمال احترام به خانم رزاقی لینک شعرشون رو در اینجا قرار میدم تا از خوندنش لذت ببرین.

همیشه چندتا زن...

 

+ خدایا به خاطر دوستای خوبی که بهم دادی ازت ممنونم

محبتت رو فراموش نمی کنم نرگسی

 

 

+ تاریخ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

سلام

بعد مدتها یه غزل...

 

از عشق آنچنان که تو، ناچار نیستم

از زندگی چنان که تو، سرشار نیستم

چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان

سر می رسی دوباره و بیدار نیستم

مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست

دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم

آغوش می گشایی و باور نمی کنی

در قید بازوان تو این بار نیستم

این عشق مرده را به دلم پیشکش نکن

من مثل آن جماعت کفتار نیستم

حالا از این شلوغی ممتد عبور کن

طوری نگاه کن به من انگار نیستم

صعب العبور کرده مرا کوه ریخته

آن جاده همیشه هموار نیستم

از این جنون زلزله خیزت رهام کن

من مستحق این همه آوار نیستم

با نبش قبر داغ مرا تازه کرده ای

اما خیال کن که عزادار نیستم

لیلا عبدی

 

 

+ تاریخ سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

گناه من، بزرگترین گناه من،
دوست داشتن تو بود،
آنگونه که کودکان دوست می دارند.

ضعف من دیدن دنیا بود
با منطقی کودکانه.*

سلام!
مدتهاست که سکوت این کلبه  با شعر به هم نخورده...
معذرت میخوام بابت همه ی روزهایی که بودید و نبودم،سعی می کنم از این به بعد پر رنگ تر باشم.

 

غزل۱۴

پاره های یک تن و دور از همیم این روزها
مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها

فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی
آه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها

می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند
در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها

می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز
در امید واهی یک مرهمیم این روزها

سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم
وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها

تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟
در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها

...


بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت
دست هایت را بده...گم می شویم این روزها
 

 

* احتمالا از شاعر بزرگ نزار قبانی باشه!

 

+ تاریخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

حتی نمانده است برایم بهانه ای

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام

آیینه در نگاهم و در دست شانه ای

از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس

با عشق مدتی ست ندارم میانه ای

هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی

افتاده است در دل من موریانه ای

یک روز می گذاری از این شهر می روی

چون ماهی رها شده در رودخانه ای

یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی

اما پناه خستگی ات نیست شانه ای

یک روز می رسد که بفهمی نداشتند

این خنده های تلخ کم از تازیانه ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -

دیگر برای رفتن از این شهر مانعی...

*

جبران همیشه راه به جایی نمی برد

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

 

+ تاریخ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

با درد مطبوعی به دنیا آمد این شعر

چیزی شبیه گریه های ممتد – این شعر-

از من نمی آید که رو در رو بگویم

حرف دلم را با تو، اما شاید این شعر...

شاعر شدن دلتنگی ام را بیشتر کرد

رنجی مضاعف بود از بخت بد این شعر

دست از خودم، اززندگی، از عشق شستم

در بیت بیتش خوانده با من اشهد،این شعر

با این همه، لبخند محوی از تو کافی ست

تا حس کنم مانند من می خندد این شعر

یا تا همیشه با منی...یا اینکه هرگز...

تکلیف این آشفتگی را باید این شعر...

با تک تک این واژه ها جان دادم،اما

مقبول چشمانت نشد یک درصد این شعر

آتش بزن،خاکسترش کن تا ببینی

با درد، شعر تازه ای می زاید این شعر

 

 

+ تاریخ شنبه ششم شهریور 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

 

من دختری خجالتی و بی سر و صدام

یک گوشه ای نشسته ام و فکر تو مدام

ذهن مرا به سمت خودش می کشاند و...

گم می کنم دوباره تو را توی ازدحام

هی می نویسم از تو و هی پاره می کنم

روزی هزار تا غزل نیمه جان حرام...

من یک پرنده ام که پریدم به شاخه ات

نه حالی ام نمی شود افتاده ام به دام

دنیای من خلاصه شده در همین اتاق

- در چارچوب خستگی ام -صبح و ظهروشام

فکری به حال این دل وامانده ام بکن

فکری به حال این غزل سست و ناتمام...

با حرف تازه ای به سراغ تو آمدم

نازک دل همیشگی ام! شاعرم ! سلام

 

 

+ تاریخ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

مثل کبکی که سر فرو در برف...

فارغ از شهر... های و هو... در برف 

داغ اردیبهشت بر جانم

مثل یک شاخه ی هلو در برف

ریشه در من دوانده ای همچون

سوز و سرما که تو به تو در برف

خانه ات جای عشق بازی نیست

میل داری به گفتگو در برف؟

شعر های نگفته ای دارم

تا برای تو مو به مو در برف...

چه خیال این کلاغ بی احساس

که از این راز برده بو در برف -

تا چهل سال بعد از این حتی

ببرد از من آبرو در برف

دیر یا زود می دمد خورشید

از همان کوه روبرو ،در برف

ردی از ما به جا نمی ماند

بی نتیجه ست جستجو در برف

 

+ تاریخ شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

 

سعی ات بر این باشد پس از من، خوب باشی

حتا اگر یک تکه سنگ و چوب باشی

باران ضرر دارد برای چشم هایت

کاری نکن چون حضرت یعقوب باشی

می پرورانی در خودت مشتی یهودا

پروا نداری عاقبت مصلوب باشی؟

دست خودت شاید نباشد بی قراری

عادت نداری خالی  از آشوب باشی

هر چند من افتاده ام از چشم دنیا

تو می توانی همچنان محبوب باشی

دق می کنم از دوری ات، اما تو باید

سعی ات بر این باشد پس از من خوب باشی

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |

 

 

تا ابد زیر بار رسوایی – عشق تنها دلیل ملزوم است –

مثل سریال های ایرانی، آخر قصه هات معلوم است

سهم من از تو نیست جز دوری ، خوانده ای داستان مجنون را؟

لیلی اش را به دیگری دادند ، عاشق آری همیشه محروم است

توی اسطوره های پیش از ما، کار دنیا به کام عاشق نیست

با کسی خوب تا نخواهد کرد از قدیم و ندیم مرسوم است

دست هامان به لمس هم شاید می رسیدند در شبی آرام

شاید اما... نگاهمان حالا به گناهی نکرده محکوم است

آمدی شعر بشنوی از من؟ لذتی عایدت نخواهد شد

این غزل پاره ها که می بینی ،شعر نه...درد های منظوم است

هیچ دردی دوا نخواهد شد از اثر این گلایه افتاده ست

دفترت را ببند و ساکت باش،عمر این عاشقانه مختوم است.

 

+ تاریخ پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 ساعت نویسنده لیــــلا عبـــدی |