تبليغاتX
یک صندلی برای نشستن کنار تـــو


یک صندلی برای نشستن کنار تـــو

 

سلام

بعد مدتها یه غزل...

 

از عشق آنچنان که تو، ناچار نیستم

از زندگی چنان که تو، سرشار نیستم

چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان

سر می رسی دوباره و بیدار نیستم

مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست

دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم

آغوش می گشایی و باور نمی کنی

در قید بازوان تو این بار نیستم

این عشق مرده را به دلم پیشکش نکن

من مثل آن جماعت کفتار نیستم

حالا از این شلوغی ممتد عبور کن

طوری نگاه کن به من انگار نیستم

صعب العبور کرده مرا کوه ریخته

آن جاده همیشه هموار نیستم

از این جنون زلزله خیزت رهام کن

من مستحق این همه آوار نیستم

با نبش قبر داغ مرا تازه کرده ای

اما خیال کن که عزادار نیستم

لیلا عبدی

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

گناه من، بزرگترین گناه من،
دوست داشتن تو بود،
آنگونه که کودکان دوست می دارند.

ضعف من دیدن دنیا بود
با منطقی کودکانه.*

سلام!
مدتهاست که سکوت این کلبه  با شعر به هم نخورده...
معذرت میخوام بابت همه ی روزهایی که بودید و نبودم،سعی می کنم از این به بعد پر رنگ تر باشم.

 

غزل۱۴

پاره های یک تن و دور از همیم این روزها
مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها

فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی
آه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها

می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند
در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها

می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز
در امید واهی یک مرهمیم این روزها

سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم
وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها

تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟
در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها

...


بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت
دست هایت را بده...گم می شویم این روزها
 

 

* احتمالا از شاعر بزرگ نزار قبانی باشه!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

حتی نمانده است برایم بهانه ای

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام

آیینه در نگاهم و در دست شانه ای

از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس

با عشق مدتی ست ندارم میانه ای

هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی

افتاده است در دل من موریانه ای

یک روز می گذاری از این شهر می روی

چون ماهی رها شده در رودخانه ای

یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی

اما پناه خستگی ات نیست شانه ای

یک روز می رسد که بفهمی نداشتند

این خنده های تلخ کم از تازیانه ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -

دیگر برای رفتن از این شهر مانعی...

*

جبران همیشه راه به جایی نمی برد

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

با درد مطبوعی به دنیا آمد این شعر

چیزی شبیه گریه های ممتد – این شعر-

از من نمی آید که رو در رو بگویم

حرف دلم را با تو، اما شاید این شعر...

شاعر شدن دلتنگی ام را بیشتر کرد

رنجی مضاعف بود از بخت بد این شعر

دست از خودم، اززندگی، از عشق شستم

در بیت بیتش خوانده با من اشهد،این شعر

با این همه، لبخند محوی از تو کافی ست

تا حس کنم مانند من می خندد این شعر

یا تا همیشه با منی...یا اینکه هرگز...

تکلیف این آشفتگی را باید این شعر...

با تک تک این واژه ها جان دادم،اما

مقبول چشمانت نشد یک درصد این شعر

آتش بزن،خاکسترش کن تا ببینی

با درد، شعر تازه ای می زاید این شعر

 

 

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

 

من دختری خجالتی و بی سر و صدام

یک گوشه ای نشسته ام و فکر تو مدام

ذهن مرا به سمت خودش می کشاند و...

گم می کنم دوباره تو را توی ازدحام

هی می نویسم از تو و هی پاره می کنم

روزی هزار تا غزل نیمه جان حرام...

من یک پرنده ام که پریدم به شاخه ات

نه حالی ام نمی شود افتاده ام به دام

دنیای من خلاصه شده در همین اتاق

- در چارچوب خستگی ام -صبح و ظهروشام

فکری به حال این دل وامانده ام بکن

فکری به حال این غزل سست و ناتمام...

با حرف تازه ای به سراغ تو آمدم

نازک دل همیشگی ام! شاعرم ! سلام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

مثل کبکی که سر فرو در برف...

فارغ از شهر... های و هو... در برف 

داغ اردیبهشت بر جانم

مثل یک شاخه ی هلو در برف

ریشه در من دوانده ای همچون

سوز و سرما که تو به تو در برف

خانه ات جای عشق بازی نیست

میل داری به گفتگو در برف؟

شعر های نگفته ای دارم

تا برای تو مو به مو در برف...

چه خیال این کلاغ بی احساس

که از این راز برده بو در برف -

تا چهل سال بعد از این حتی

ببرد از من آبرو در برف

دیر یا زود می دمد خورشید

از همان کوه روبرو ،در برف

ردی از ما به جا نمی ماند

بی نتیجه ست جستجو در برف

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

 

سعی ات بر این باشد پس از من، خوب باشی

حتا اگر یک تکه سنگ و چوب باشی

باران ضرر دارد برای چشم هایت

کاری نکن چون حضرت یعقوب باشی

می پرورانی در خودت مشتی یهودا

پروا نداری عاقبت مصلوب باشی؟

دست خودت شاید نباشد بی قراری

عادت نداری خالی  از آشوب باشی

هر چند من افتاده ام از چشم دنیا

تو می توانی همچنان محبوب باشی

دق می کنم از دوری ات، اما تو باید

سعی ات بر این باشد پس از من خوب باشی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

 

 

تا ابد زیر بار رسوایی – عشق تنها دلیل ملزوم است –

مثل سریال های ایرانی، آخر قصه هات معلوم است

سهم من از تو نیست جز دوری ، خوانده ای داستان مجنون را؟

لیلی اش را به دیگری دادند ، عاشق آری همیشه محروم است

توی اسطوره های پیش از ما، کار دنیا به کام عاشق نیست

با کسی خوب تا نخواهد کرد از قدیم و ندیم مرسوم است

دست هامان به لمس هم شاید می رسیدند در شبی آرام

شاید اما... نگاهمان حالا به گناهی نکرده محکوم است

آمدی شعر بشنوی از من؟ لذتی عایدت نخواهد شد

این غزل پاره ها که می بینی ،شعر نه...درد های منظوم است

هیچ دردی دوا نخواهد شد از اثر این گلایه افتاده ست

دفترت را ببند و ساکت باش،عمر این عاشقانه مختوم است.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

رها در باد...بی غم...بادبادک

ببر با خود مرا هم، بادبادک!

کجای زندگی زیباست آخر؟

دلش می گیرد آدم، بادبادک!

بگو از آسمان...از مردمی شاد

زمین را برد ماتم بادبادک!

چه دوری از زمین، انگار دیشب

تو را در ماه دیدم بادبادک!

دلم را باد با خود برد وقتی

تو را می برد کم کم بادبادک!

برای بال هایت چتر داری؟

ببین باران چه نم نم...بادبادک!

دلم می ترکد از بی همزبانی

ببر با خود مرا هم ، بادبادک!

 

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|

شیر و عسل آورده ام با نان تازه

از خواب پاشو کودکم ! با جان تازه

صبح است، پاشو! خنده هایت را ببینم

شاید درآوردی دو تا دندان تازه

با لحن شیرینت مرا مادر صدا کن

تا گل کند در من لب خندان تازه

پاشو،ببین! مادر برایت هدیه دارد

یک جعبه کادوپیچ با روبان تازه

نذر نگاهت کرده بودم چند شب پیش

این شاخه مریم را در این گلدان تازه

گنجشککم! حالا چه وقت پرزدن بود؟

هم بال ما بودی تو در این لانه تازه

ما با خیالی تخت...در یک خواب آرام...

ناخوانده آمد...بی خبر...مهمان تازه

مردی که زیر چکمه های نانجیبش

هر لحظه جسم سرد یک انسان تازه...

کنجشککم!بال و پرت خونی ست...پاشو!

جنگ است، آری این که با عنوان تازه...

*

لای پتو پیچیدمت،دیگر پس از این...

آرام می گیری در این پایان کهنه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت توسط لیــــلا عبـــدی|


آخرين مطالب
» ما را همین پیاله ی اول خراب کرد...
» کاش این درد به دل می گنجید...
» غزل 13
» غزل 12
» غزل 11
» غزل 10
» غزل 9
» غزل 8
» غزل 7
» غزل 6
Design By : Pars Skin